|
داستان گيسو و روياي واقعي اش |
|
|
|
|
در يک شهر دور افتاده کوچک, دختري به نام گيسو با پدر و مادرش زندگي مي کرد. گيسو هميشه دوست داشت در شهري شلوغ زندگي کند. او صفاي شهري شلوغ و بزرگ را دوست داشت. او دوست داشت در شهر مورد علاقه اش بگردد و مغازه ها و فروشگاه ها را نگاه کند, او از ماشين سواري در شهر لذت مي برد البته شهري را که او دوست داشت شهر بسيار تميز و پاکي بود و مردم آن جا با هم مهربان بودند. هميشه به پدرش مي گفت: شهر مورد علاقه من اين خصوصيات را دارد. ولي پدرش مي گفت: مگر مي شود شهري با اين خصوصيات وجود داشته باشد چون همه شهرها بيشتر آلوده هستند و فقط بعضي از مردم مهربان و خوش برخورد هستند. ولي گيسو باز هم به تجسم خود ادامه مي داد او با تمام وجودش احساس مي کرد شهري مثل روياهايش وجود دارد, از ته قلبش احساس مي کرد. او به حرف دوستانش و به حرف بقيه توجه نمي کرد. آنها به روياي او مي خنديدند ولي او نااميد نمي شد چون يک چيزي به او الهام مي شد که همه چيز امکان پذير است, همه چيز ممکن است. سرانجام از شهر ديگري براي پدرش نامه اي رسيد. در نامه از پدر گيسو درخواست کرده بودند که در يک شهر بسيار بزرگ کار بهتري را شروع کند چون پدر گيسو در کارش بسيار ماهر بود و اهالي آن شهر بزرگ به او نياز داشتند. آن شرکت، بسيار بزرگ خانه اي همراه با وسايل, استخر و سونا در اختيار پدر گيسو و خانواده اش گذاشتند وقتي گيسو وارد آن شهر بزرگ شد فهميد تمام آرزوهايش به واقعيت تبديل شده و همه از کاري که با گيسو کرده بودند و به آرزوي او مي خنديدند پشيمان شده بودند. او مثل رويايي در ذهن خود تجسم کرده بود ولي هم اکنون در واقعيت در شهر رويايي اش که بسيار تميز و زيبا بود و مردمي مهــربان داشت مي گشت و مغـازه ها و فروشگـاه ها را نگاه مي کرد و از ماشين سواري با خانواده اش لذت مي برد و فهميد که هر چه آرزو کند و اميدوار باشد به واقعيت تبديل مي شود و خيلي زود به دست مي آورد و تصميم گرفت روياهايش را به کسي نگويد و وقتي به واقعيت تبديل شد به همه بگويد. نويسنده: آريان اميدي (مهشيد زرگران)
|